تبليغاتX
سردابه ی دل

سردابه ی دل

مرگ امکانی به سمت نوشداروهای توست

 

 

  گرچه گاهی حال من مانند گیسوهای توست

  چشمه ی آرامشم پایین ابروهای توست

 

  خنده کن تا جای خون در من عسل جاری کنی

  بهترین محصول ها مخصوص کندوهای توست

 

  فتنه ها افتاده بین روسری های سرت

  خون به پا کردی ، ببین! دعوا سر موهای توست

 

  کار دنیا را بنازم که پر از وارونگی ست

  یک پلنگ مدعی در دام آهوهای توست

 

  فتح خواهم کرد روزی سرزمینت را اگر

  لشکری آماده پشت برج و باروهای توست

 

  شهر را دارد به هم می ریزد امشب، جمع کن

  سینه چاکی را که مست از زخم چاقوهای توست

 

  کوک کن ، بردار سازت را ، برقصان و برقص

  زندگی آهنگ زیبای النگوهای توست

□□□

  خوش به حال من که می میرم برایت اینهمه

  مرگ امکانی به سمت نوشداروهای توست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 14:27  توسط رضا  | 

تاکی...؟

  مانده ایم روز خود را

  با نام تو آغاز کنیم

  یا این پنج تومنی ها

 

  قلک های آهنی

   دلشان از دست ما پر است

 

  بنشین حساب کنیم

  با چند تا از این پنج تومنی ها

  می شود

         زنت را از این زندگی مرخص کرد

  و یا برای دخترت

  قبل از این که بمیری

  بکارتی دست و پا کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:16  توسط رضا  | 

من..هوار...خواهم...زد!!!!

 

  مشت می کوبم بر در

 

  پنجه می سایم بر پنجره ها

 

 من دچار خفقانم خفقان

 

 من به تنگ آمدم از همه چیز و همه کس

 

 بگذارید هواری بزنم

 

 هان با شما هستم این در ها را باز کنید

 

 من به دنبال فضایی میگردم

 

 لب بامی

 

 سر کوهی

 

 دل صحرایی

 

 که در آنجا نفسی تازه کنم

 

 می خواهم فریاد بلندی بکشم

 

 که صدایش به شما هم برسد

 

 من هوارم را سر خواهم داد

 

 چاره درد مرا باید این داد کند

 

 از شما خفته ی چند چه کس می آید با من فریاد کند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 10:42  توسط رضا  | 

LOVE STORY

   

      من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست...

(فروغ فرخ زاد)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 14:54  توسط رضا  | 

آمدی...

تتق...  که در زدی و دست های من وا شد

 

زمان به صفر رسید و چه زود فردا شد

 

سماور از هیجان  قل گرفت بشکن زد

 

برای رقص سر میز استکان پا شد

 

همین که شانه به دستت رسید آینه  جَست

 

همین که شانه زدی در اتاق غوغا شد

 

تو شانه می زدی و آبشار می شورید

 

شرابخانه ی چادر نمازت افشا شد

 

تمام پنجره ها مات روی آینه اند

 

که روبروی تو هر کس نشست رسوا شد

 

 

دلت گرفت که دیدی دو ماهی قرمز..

 

دلت بزرگ شد و تنگ نیز دریا شد

 

قدم زدی لب قالی گرفت پایت را

 

تکاند سینه ی خود را و غنچه پیدا شد

 

بهار داخل این خانه قدعلم می کرد

 

کلاغ پر زد و گنجشک گفت: "حالا شد"

 

حضور گرم تو محسوس بود در خانه

 

که قد خانم یخچال از کمر تا شد

 

 

تو خواستی که ببوسی مرا معاذالله

 

میان چشم و لب و گونه هام دعوا شد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 16:4  توسط رضا  | 

السلام علیک یا اباعبدالله

 

 

   بر جاده هاي يخ زده ي ترديد ،

    در روزگار آهن و خشم و خون،

   در سال هاي منجمد اکنون ،

   آهنگ نام توست ،

    که چون خورشيد پاره اي،

   در قلب از تپش ايستاده ي زمان ،

  جوشش و خروش جاري مي کند.

 ایام شهادت سرور وسالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین

   را به تمامی دوستداران آن حضرت تسلیت عرض می نمایم.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 16:21  توسط رضا  | 

سیب!!

 

 

تو به من خنديدي و نمي‌دانستي 

 

 من به چه دلهره از باغچه همسايه

 

سیب را دزدیدم

 

باغبان از پی من تند دوید

 

سیب را دست تو دید

 

غضب آلود به من کرد نگاه

 

سیب دندان زده ازدست توافتاد به خاک

 

و تو رفتی و هنوز ،

 

سالهاست که در گوش من آرام ،

 

                                       آرام

 

خش خش گام تو تکرار کنان

 

می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان

 

غرق این پندارم

 

که چرا ،

 

_ خانه ی کوچک ما

 

                             سیب نداشت

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 14:11  توسط رضا  | 

بهترین ...

 

 

دیده ای یک نفر پرنده شود، پر بگیرد بدون سر باشد


سایه گستر شود درختی که تنه اش زخمی تبر باشد



دیده ای تا کنون پرستویی روی مین آشیانه بگذارد


استخوانی بیاید و مثل قاصدک های خوش خبر باشد



فکر کن دیده ای یکشب ماه روی دوشش ستاره بگذارد


یک نفر بعد ِ رفتنش حتی باز هم بهترین پدر باشد!



همه ی شهر می شناسندت، گرچه یک کوچه هم به نامت نیست


چشم هایم ندیده دریایی از دل تو بزرگ تر باشد



آن قدر ارتفاع داری که مرگ از تو سقوط خواهد کرد


زندگی بعد ِ مرگ می خواهد بیشتر در تو شعله ور باشد



هرچه نادیدنی ست را دیدی، تا ابد سنت جنون اینست


عشق از هر دری بیاید تو، عقل باید که پشت در باشد!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 16:27  توسط رضا  | 

اندیشه!!

 

 

ژنرال....!

 

ژنرال تانکت قوي ترين خودروست

 

جنگلي را فرو مي اندازد و

 

هزاران نفر را له و لورده مي کند

 

اما يک عيب دارد:

 

نياز به يک راننده دارد

 

ژنرال بمب افکنت قوي است

 

از توفان سريعتر پرواز مي کند

 

از يک فيل بيشتر بار مي کشد

 

اما يک عيب دارد:


 

نياز به يک خلبان دارد

 

ژنرال از آدم ها استفاده هاي زيادي مي شود کرد

 

او مي تواند پرواز کند و مي تواند بکشد

 

اما يک عيب هم دارد:

 

مي تواند بينديشد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 11:20  توسط رضا  | 

نان و دل !!!!

 

 

من در نانوایی , قلبی دیدم از جنس نان,

 

قلبی بزرگ,گرم و خوشبو,

 

و فکر کردم((اگر من قلبی از جنس نان داشتم چند کودک می توانست

آن

 را بخورد!

 

یک لقمه برای تو ,دوست من

 

برای تو که گرسنه ای !

 

یک لقمه از این نان قلبی برای توست

 

و برای تو ,و برای تو!))

 

به کودکی که گرسنه است و می ترسد

 

کافی نیست که بگویی((دوستت دارم!))

 

وقتی که کودکی را گریان می بینی

 

کافی نیست که بگویی : ((طفلک بیچاره!))

 

اگر قلب من از جنس نان بود

 

چندین کودک می توانست آن را بخورد!

 

و تو ! ای فرمانده

 

چه چیز مانع از آن می شود که

 

بمب هایت را به شکل نان نسازی؟

 

آنگاه در پایان جنگ ها , هر سربازی

 

می توانست خوشحال به خانه بازگردد

 

با سبدی از بمب های برشته و خوشبو.

 

اما این فقط یک رویاست

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 15:27  توسط رضا  | 

خداحافظ شکیبایی...

 

خالق خاطره های سبز...خداحافظ!!!

 

 

 

صدایش و خاطره هایش همیشه ماندگار است ...


 

 ... روحش شاد .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:44  توسط رضا  | 

عروسی

 

 

شبيه منقلي هستم درونم شعله هاي تب

كه با هر شعله ميرقصند مار و افعي و عقرب

مامان بانو اسير چنگ چشماتم چرا ماتن

دو تا نيلوفر آبي كه تو تالاب پلكاتن

عروسيه مامان بانو ولي تالارشون گوره

منم دامادشو رختم كفن با عطر كافوره

هوا سرده صداي ضجه ي بارون مياد بيرون

درو وا كن بذار بارون بياد تو سردشه بارون

تو مغزم مورچه ها با هم شرو كردن به را رفتن

زمين داغه يكي زير زمينو كم كنه لطفا

براي استخونام در گذاشتن رو به هم بازن

گمونم مورچه ها از استخونام برج ميسازن

عجب باهوشه اين مورچه پيانو ساخته از دنده

براي سيم گيتارش رگاي قلبمو كنده

داره از مرز سنگ قبر بيرون ميزنه دودش

الان ميريزن اينجا من با وحشت ميگم اين بودش ...

... كه!راستي تو كدومي ؟ سيب يا حواي افسرده

يا زالو بودي انداختم تو اين رگهاي خون مرده

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:41  توسط رضا  | 

امتداد تنهایی

 

میان دست‌ها و نگاهت دو گربه خنج می‌کشیدند به عصب‌هام

 

بایست تا برهوت شهر چشم‌هایم را کدر نکند


 

شب بدون تندباد سینه‌ات بادبانی افتاده به دریاست

 

روی کالبد سفالی‌ام زنان زیادی رنگ باخته‌اند

 

آسمان شواهد مکتوبی از صدای شکستنم دارد

 

تو چرا از گلوی من نمی‌خوانی تنفس ناکوکم را


 

قیل و قال این همه آدم ـ سنگ

 

نیم رخ دریا را به ساحل نمی‌رساند

 

کلاغ‌های صندلی پوشی که با دهان بسته جار می‌زنند

 

آشنا به شریان‌های من نیستند

 

نمی‌فهمند   رگم جایی در تاروپود تو تار می‌بافد

بایست در فواصل بین دو عصر با تویی‌ام

 

و رگ‌های مرا در پناه حرفی بباف

 

که پرندگان در خطوط پیشانی‌ام خوانده بودند

این گربه‌های سمج که روی عصب‌هایم خنج می‌کشند

 

از کندوی مردمکت سیرند

 

تا کجای سکوتت فشرده تر از خیابانی باشم

که جز اتاق تنهاییم            جایی برای رسیدن ندارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 9:18  توسط رضا  | 

نماز عشق

 

 

چقدر دست تو با دست من محبت کرد

و انحنای لبت بوسه را رعایت کرد

من از تو با شب و باران و بیشه ها گفتم

و هر که از تو شنید از بهار صحبت کرد

کتابِ چشم مرا خط به خط بخوان ، خانم !

که تابِ موی تو را مو به مو روایت کرد

سرودن از تو شبیه نوشتن وحی است

و آیه آیه تو را می شود تلاوت کرد :

اَلَم تَری ... که غزل کیف می کند با تو !؟

تنت ارم شد ومن را به باغ دعوت کرد

وَ تن ، تنت ، که وطن شد غزل مطنطن شد !

وَ رقص شد ... وَ تَتَن تَن تَنانه حرکت کرد

- به سمت عطر تو تا قبله ها عوض بشوند

و بعد رو به تو قامت که بست ، نیت کرد :

منم مسافر چشمت ! مرا شکسته نخواه !

و نیت غزلی در 4 رکعت کرد !

رکوع کرد ... وَ تسبیح هاش پاره شدند !

و مُهر را به سجودی هزار قسمت کرد !

قنوت خواند : خدایا ! چرا عذاب النار ؟!

که آتشم به تمام جهان سرایت کرد

- و بی عذاب ترین عشق ، آتشی شد که

فرشتگان تو را نیز غرق لذت کرد

تشهد : اَشهَدُ اَن بوسه ات دو جام شراب !

و اَشهَدُ که لبانم به جام عادت کرد !

سلام بر تو که باران به زیر چتر تو بود

سلام بر تو که خورشید هم سلامت کرد

...

غزل تمام ؛ نمازش تمام ؛ دنیا مات !

سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد

....

وَ تو بلند شدی تا انار بشکوفد

دعای قلب مرا بوسه ات اجابت کرد

غزل به روی لبت شادمانه می رقصید

و هر کسی که شنید از بهار صحبت کرد ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:26  توسط رضا  | 

نسل

 

 

 

ما نسلِ تير خورده‌ايم

كه در شكافِ نفس هامان

حرفي براي باختن  نمانده  است

كلاغ‌ها از آسمان بلندتر نيستند

و اين منبر ملخ خورده

 مترسكِ صحرايي ‌ست

دستانِ بي دريچه‌ي اين شهر

هواي سالهاي ريخته بر پيراهنم را فشرد

چراغِ كوچكي‌ست ماه

ـ وقتي به مردمكم پشت مي‌كند شب‌ها ـ

و من كه در نبودِ عصب‌هايم تير مي‌كشم

به فكر رقصي هم بالِ ابابيلم

دقيقه‌ها قد ‌كشيده‌اند

شب از جنسِ ساعتِ كوچكي‌ست

كه براي بيدار باشِ دلهره‌ام كوك كرده‌ام

دارم از اتصال دو مرگِ موازي حرف مي‌زنم

بوي نم دارند صداها

بيرون از گوش‌هاي من كسي بالا مي‌آورد من را

 

اگرچه اين كلاغِ قديمي هميشه بهارها سبز مي‌شود

امروز خيال كردم كمي بزرگتر از ديروزم

و بلندتر از آسماني كه مادرزاد مرده است نفس مي‌كشم

 

خدا كند كسي به صداي من ايمان بياورد

سيبي بچيند و بعد در بهشت

تقسيم كند با خدايي كه مرا كوك مي‌زند هر روز

 

قطاري كه از ميان دكمه‌هاي من مي‌گذشت

  دير كرده است

اينجا جنازه‌ها زود پير مي‌شوند

و دريا

 به جشنِ مرگِ   ماهي‌هاست

كه شبها سياه مي‌رقصد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 15:7  توسط رضا  | 

تاوان عشق

 

 

 يك بار خواب ديدن تو... به تمام عمر مي‌ارزد پس نگو... نگو که روياي دور

از دسترس، خوش نيست... قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است، ولي

دل دريايست... تاب و توانش بيش از اينهاست. دوستت دارم و تاوان آن هرچه

باشد

باران که گرفت غربتم را شستم

دلتنگی تلخ عزلتم را شستم

یک شب تو به خواب من مرا بوسیدی

یک هفته بعد صورتم را شستم

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 8:56  توسط رضا  | 

شتاب مکن!

 

 

  شتاب مكن

  كه ابر بر خانه ات ببارد 

  و عشق

  در تكه اي نان گم شود

  هرگز نتوان

  آدمي را به خانه آورد

  آدمي در سقوط كلمات

  سقوط مي كند

  و هنگام كه از زمين برخيزد

  كلمات نارس را

  به عابران تعارف مي كند

  آدمي را توانايي

  عشق نيست

  در عشق مي شكند و مي ميرد

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 20:3  توسط رضا  |